خسرو گلسرخی : بسپاریم بر سنگ مزارمان تاریخ نزنند؛ تا آیندگان ندانند بیعرضگانِ این برهه از تاریخ ما بوده ایم

وقتی جلاد نهال زندگی خسرو گلسرخی و کرامت دانشيان را از پای درآورد، مردم به گل سرخ روی ‏آورند تا از راه تشابه نام، ياد اين شهيدان آزاده و دلير را زنده نگاه دارند و هم به آن ستمگری که می‌خواهد ‏گلزار ايران را به کوير لوت بدل کند، خشم و نفرت خود را نشان دهند. و مردم در اين منظور خود موفق ‏شدند. جلادان اين نشانه را فهميدند و کار به جايی کشيد که ساواک به هر‎ ‎کس که به شکلی گل سرخی ‏با خود داشت، با سوءظن می‌نگريست!‏

خسرو را به چوبه اعدام می بندند. هنوز لبخندمیزند. رفیقش دانشیان را زودتر از او به چوبه بسته اند . حالا دارند دستمال سفیدی را که از چرکی و کهنگی به زردی می زند . به چشمهایش می بندند.

خسرو است که حرف می زند :

– می ترسی؟

دانشیان شانهایش را بالا می اندازد :

– وقت فکر کردن به ترس را ندارم .

خسرو بایک نفس عمیق هوای تازه و شاداب سحر را باعطش حریصانه ای می بلعد .سربازی که چشمهای دانشیان را می بست از کار خود فارغ شده و بطرف خسرو می آید .

این خسرو است که حرف میزند:

– چشمهای مرا نبند . میخواهم طلوع خورشید را تماشا کنم .

و با نگاهش به گوشه ی آسمان باز که از اولین نفس های گرم آفتاب بر افروخته و نارنجی شده اشاره می کند.

…موجهای خاطره یکی پس از دیگری می ایند , زیر و رو می شوند , می شکنند, محو میشوند و دوباره ظاهر می شوند.

خسرو است که حرف می زند:

– دلم برای کوچه پس کوچه های جنوب شهر لک زده . یک هفته که به گود باغ چالی , قلعه کوران , نازی آباد و جوادیه سرنمی زنم , احساس گنگی و کری و کوری می کنم.

همان فرنج نخ نمای سبزش را به تن دارد . با ناخنهایش سبیلش را شانه می زند:

– من خیال میکنم الکی در شمال شهر پرسه می زنم . ریشه های من توی زمینهای خانی آباد و شوش و میدان غار است.

فوران گذشته ها … فرو رفتن در اعماق نیمه تاریک ضمیر … خود را از قید و منطق زمان رهاندن … رها شدن , رهاشدن در فضای نرم و غبارآلود ذهن و وهم و خیال…

خسرو خشمگین است :

– صدای من این دیوار ها را خواهد شکافت . شما نمی توانید این صدا را مثل جسد سوراخ سوراخ شده  من در خاک پنهان کنید..

قیافه دامون مثل یک شبه فضا را می پوشاند . گیسوان بلند عاطفه در میدان چیتگر از باد صبحگاهی موج می زند.

– آتش…..

لوله های تفنگ قلب خسرو را نشانه می گیرند. گلوله ها مانند پرندههای آتشین به پرواز در می آیند, شقایق های سرخ روی سینه  خسرو شکفته اند….

– وقتی یک شاعر , یک چریک , یک فدایی,یک انسان….بخاک می افتد چطور این مردم میتوانند اینطور آرام و خونسرد توی خیابان قدم بزنند و سرسفره لقمه های چرب بزرگ بردارند ؟ برای هر قطره خونی که بریزد آنها هم مسئولند.

کمتر ناامیدی در صدای خسرو حس میشود . این حرف شعار اوست که هیچوقت از پرواز نمی ایستد :

– هر نومیدی یک شکست است . مبارز اگر خودش را به نومیدی بسپارد سنگرش را خالی کرده.

لوله های تفنگ با چشمهای مهیبشان به سینه خسرو خیره شده اند .

– آتش….

دامون دارد گریه میکند. باد گیسوان بلند عاطفه را در سراسر میدانخش میکند.

این پیرزن کیست که صورتش را توی دستهای چروکیده اش پنهان کرده و شانه های استخوانیش از هق هق گریه تکان میخورد؟

موجی از خون به صورت خسرو می پاشد… شقایق های سینه خسرو گل داده اند…گل داده اند…. گل داده اند….

تو رفتی

شهر در تو سوخت

باغ در تو سوخت

اما دو دست جوانت

بشارت فردا

هرسال سبز می شود

و با شاخه های زمزمه گر در تمام خاک

گل  می دهد

گلی به سرخی خون…

(از حماسه خسرو گلسرخی)


Advertisements
این نوشته در سیاست ارسال شده و با , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

2 پاسخ برای خسرو گلسرخی : بسپاریم بر سنگ مزارمان تاریخ نزنند؛ تا آیندگان ندانند بیعرضگانِ این برهه از تاریخ ما بوده ایم

  1. Makhmali :گفت

    به جامعه ی وبلاگ نویسان سبز بپیوندید و آن را گسترش دهید.
    http://greenbloggercamp.wordpress.com/about-us/

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s