میر حسین ؛ مردی که اينك چشمی بی دريغ ، كه فانوس اشكش ، شوربختی مردی را كه تنها بود و تاريك ، لبخند میزند … !

به یاد مردی که که در تنهائی و در سکوت به نظاره ما نشسته است ! او ایستاده است بر همان عهد و پیمانی که با ما بست .
او ایستاده است در راهی که عهد کرد تا آخرش ایستاده ام و ایستاده می میرم ! میر حسین

كوه‌ها باهمند و تنهايند
همچو ما با همان تنهايان.

ای مرغ سحر ! عشق زپروانه بیاموز
کان سوخته را جان شد و آواز نیامد
این مدعیان ، در طلبش بی خبرانند
آن را که خبر شد، خبری باز نیامد

نه 
هرگز شب را باور نكردم  
چرا كه 
در فراسوهاي دهليزش 
به اميد دريچه‌ئي 
دل بسته بودم

Advertisements
این نوشته در سیاست ارسال شده و با , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s