۲۰۰ روز هم گذشت؛ یکی نیست بگوید آقای موسوی! نان‌ات نبود، آب‌ات نبود، این «ایستادگی»‌‌ات دیگر چه بود …

دویستمین روز از بازداشت هم‌راهان جنبش سبز، آهسته، چنان که مبادا خواب کسی آشفته شود، از کنار مردمی گذشت که از بام تا شام به روزگار تلخ خود مویه می‌کنند و از صدر تا ذیل ِ حاکمان را جانی و زانی و دزد و دغل‌کار می‌شمارند. ما «مردمان کارهای ناتمام»، نخستین بار نیست که دست سیاست‌پیشه‌گان خود را در پوست گردو می‌گذاریم؛ آخرین بار هم نخواهد بود. خوشا سیاست‌پیشه‌گانی که دستی به جیب دارند و، دستی در گردن بیگانه. آن‌ها اگر این اقبال را داشته باشند که چند روزی مقبول طبع ما قرار گیرند، می‌توانند بی‌آن‌که درب خانه را بزنند، از پلکان داشته‌های خود بالا روند و ما را که زیر سایه‌ی دیوار پالوده‌ی شکر می‌خوریم، به تکان دستی بنوازند.

یکی نیست بگوید آقای موسوی! نان‌ات نبود، آب‌ات نبود، این «ایستادگی»‌‌ات دیگر چه بود، آن هم به وقت آفتاب لب بام‌ات؟ ما که هیچ؛ چارقران ته ِ جیب‌مان که باد کند، خرج تغییر روزگارمان می‌کنیم، تمام که شد، از مایه  که نمی‌خوریم؛ سر می‌کنیم به کار و زندگی‌مان. اما تو چه‌طور فریب هم‌پیمانی این نابه‌کاران ِ بویی از شرف نبرده‌ی دور و برت را خوردی؟ نمی‌شناختی‌شان، زیر وبالاشان را ندیده بودی؟ پیش از این صابون کِرد و کارشان به تن‌ات نخورده بود؟ جوانی‌شان را ندیده بودی؟ یادت رفته بود، آن‌گاه که به دفاع از مصدق چیزی نوشته بودی، چگونه مانند سگ هار به جان‌ات افتادند؟ از یاد برده بودی هنگامی که زهرا زن‌ات در مظان اتهام هم‌کاری با «جنبشی»ها بود، یکی از همین «یاران»، چه شلتاقی در روزنامه‌اش علیه «جریان‌های فاسد لیبرالی» به راه انداخته بود؟ فراموش کردی وقتی که جنگ به پایان مفتضح خودش نزدیک می‌شد، همان همیشه سردار بزرگ سپاه‌داران‌ش، که حتا معاملات تسلیحاتی‌ خود با واسطه‌های «استکبار جهانی» را از تو پنهان می‌کرد، چگونه مسوولیت اداره‌ی «لشگر شکست‌خورده» را به گردن تو و دولت‌ات انداخت و رفت به اندرونی سفارش دوختن کیسه‌های گشاد داد، که روزگار «مانور تجمل» در حال فرا رسیدن است؟

 دویست روز از زندانی شدن‌تان گذشت، از این تبه‌کاران دریوزه‌گر، جز چند غُر و لُند مصلحتی، آن‌هم برای خالی نبودن عریضه، شنیده نشد. شک نکن به یک‌سال نکشیده بده‌کارت هم خواهند کرد؛ که اگر تاکنون نکرده‌اند و دست نگه‌داشته‌اند، از ترس آن‌ چیزی است که در هم‌سایگی‌مان می‌گذرد. نه از ترس ما، چرا که ما خود نیز گفته یا نگفته، طلب‌کاریم!

 داشتیم زندگی‌مان را می‌کردیم آقای موسوی! مبارزه هم می‌کردیم. هم در خارج، هم در داخل. ان‌جی‌او های پول‌ساز زده بودیم، سایت زده بودیم، کنفرانس می‌گذاشتیم، تابلو بلند می‌کردیم، رادیو داشتیم، روزنامه داشتیم، شاه داشتیم، ملکه و رییس‌جمهور داشتیم، این‌جا در همین تهران خودمان روزنامه منتقد داشتیم، تیاتر سیاسی می‌دیدیم. فیلم انتقادی جایزه‌بر می‌ساختیم، موسیقی زیرزمینی راه انداخته بودیم، مصاحبه و تحلیل ومیزگرد داشتیم، کافی‌کتاب و قهوه با شکر پست‌مدرنیسم داشتیم، انقلاب جنسی آغاز کرده بودیم و چه و چه‌ها … ! حالا تو خیال کردی از توی همه‌ی این‌ها بعد از سی سال چیزی در نمی‌آمدد، که بدون دعوت، پای‌ات را گذاشتی توی سفره‌ی ما؟ یادت هست وقتی گفتی می‌آیم چه عزایی گرفته بودیم؟ دیدی چه پدری ازت درآوردیم توی جلسات (راستی گفتم پدرت، یادش به‌خیر!)؟

 آقای موسوی فکر می‌کنی اگر «تسلیم این صحنه‌سازی خطرناک» می‌شدی چه می‌شد؟ تو به زندگی‌ ساده‌‌ی سنتی‌ات می‌رسیدی، ما هم هرکدام مثل سی سال گذشته به روزمرگی‌مان می‌رسیدیم. باور کن حتا وقت نمی‌کردیم به قاتلان سال ۶۷ که الان پیش چشم‌مان روی منصب و ثروت بادآورده نشسته‌اند اندکی فکر کنیم.

با همه‌ی این‌ها، بعضی از ما دل‌مان برای تو و زندانی‌های دیگر تنگ می‌شود. برای تو وآن‌ها آرزوی سلامت می‌کنیم. شاید دوباره در همین نزدیکی، فرصتی فراهم شود و دست به کاری زنیم که غصه سرآید!

هدایت

Advertisements
این نوشته در سیاست ارسال شده و با , , , , , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

8 پاسخ برای ۲۰۰ روز هم گذشت؛ یکی نیست بگوید آقای موسوی! نان‌ات نبود، آب‌ات نبود، این «ایستادگی»‌‌ات دیگر چه بود …

  1. یه ایرونی :گفت

    قشنگ بود.
    ولی هرگز ناامید نباش،خدا از جایی دستمونو میگیره که فکرشم نمیکنی

  2. AntiCapitalism :گفت

    شاشیدم به خامنه ای و خمینی
    زنده باد اتحاد بین تمام اقوام و ملت های منطقه از عرب بگیر تا فارس از افغان بگیر تا کورد و لر و تورک به کوری چشم تمام نژادپرستان ایرانی
    زنده باد انقلاب

    • Mostafa Shafafi :گفت

      عالی بود برادر هم میهنم. از ته دل بود وخشماگین وبرای همین هم اختیارت از دست رفته .می دانم من هم یک لرم .اما باور کن عاشق آذربایجانم.سی سال پیش ساکن تبریز ورضائیه (ارومیه ) بوده ام.هیچگاه مهربانی مردمشان را از یاد نبرده ام من عاشق کردستانم .مگر می توانم بدون گیلان بگویم ایران> نه به خدا همه جای ایران سرای من است/با مهر وهمدردی

  3. یکی نبود بگه آقایان موسوی و کروبی نان تان نبود آب تان نبود این این جانفشانی تان در راه آزادی و سرنگونی خامنه ای جنایتکار چی بود !

  4. mohammad :گفت

    هله نومید نباشی اگرت یار براند
    اگر امروز براند نکه فردات بخواند؟
    وگر او در ببندد ، مرو صبر کن آنجا
    ز پس صبر تو را او به سر صدر نشاند!
    نکه قصاب به خنجر چو سر میش ببرد
    نهلد کشته خود را کشد آنگاه کشاند
    چو دم میش نماند ز دم خود کندش پر
    تو ببینی دم یزدان به کجاهت رساند
    به مثل گفتم این را و گرنه کرم او
    نکشد هیچ کسی را و ز کشتن برهاند
    همگی ملک سلیمان به یکی مور ببخشد
    بدهد هر دو جهان را و دلی را نرماند
    دل من گرد جهان گشت و نیابید مثالش
    به که ماند به که ماند به که ماند
    هله خاموش که بی گفت همگان را از این می
    بچشاند بچشاند بچشاند بچشاند
    «حضرت مولانا»

  5. گلرخ :گفت

    دوست سبز من.. بیا و از همون بعضیهایی بگو که یه نصف پاراگراف ازشون فقط نوشتی اون اخر نوشته ات..
    موسوی ایستاد تا به ما نشون بده این «مردم» ارزش ایستادن دارن
    این مهمترین درسی بود که موسوی به ما داد.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s